گنج

شمارهٔ ۵۹

قافیه: ودشنماندهاست۱۰ بیت
جیب مرا مدوز که بودش نمانده استتارش ز هم گسسته و پودش نمانده است
سرگرمی خیال تو از ناله باز داشتدل پاره آتشی ست که دودش نمانده است
داد از تظلمی که به گوشت نمی رسدآه از توقعی که وجودش نمانده است
چون نقطه اختر سیه از سیر باز ماندگویی دگر هبوط و صعودش نمانده است
مکتوب ما به تار نگاه تو عقده ای ستکز هیچ رو امید گشودش نمانده است
دل را به وعده ستمی می توان فریفتنازی که بر وفای تو بودش نمانده است
افتادگی نماز دل ناتوان ماستدرد سر قیام و قعودش نمانده است
دل جلوه می دهد هنر خود در انجمنرحمی مگر به جان حسودش نمانده است
دل در غم تو، مایه به رهزن سپرده ای ستکار از زیان گذشته و سودش نمانده است
غالب زبان بریده و آگنده گوش نیستاما دماغ گفت و شنودش نمانده است