گنج

شمارهٔ ۳۲

نقشی ز خود به راهگذر بسته‌ایم مابر دوست راه ذوق نظر بسته‌ایم ما
با بنده خود این همه سختی نمی‌کنندخود را به زور بر تو مگر بسته‌ایم ما؟
دل مشکن و دماغ و دل خو نگاه دارکاین خود طلسم دود و شرر بسته‌ایم ما
بر روی حاسدان در دوزخ گشوده رشکاز بهر خویش جنت در بسته‌ایم ما
فرمان درد تا چه روایی گرفته استصد جا چو نی به ناله کمر بسته‌ایم ما
سوز ترا روان همه در خویشتن گرفتاز داغ تهمتی به جگر بسته‌ایم ما
گویی وفا ندارد اثر هم به ما گرایزین سادگی که دل به اثر بسته‌ایم ما
تا در وادع خویش چه خون در جگر کنیماز کوی دوست رخت سفر بسته‌ایم ما
هرجاست ناله همت ما حق‌گزار اوستحرزی به بال مرغ سحر بسته‌ایم ما
از خوان نطق غالب شیرین‌سخن بودکاین مایه زله‌ها ز شکر بسته‌ایم ما