شمارهٔ ۲۴۸
آنم که لب زمزمه فرسای ندارمدر حلقه سوهان نفسان جای ندارم
خاموشم و در دل ز ملالم اثری نیستسرجوش گداز نفسم لای ندارم
خود رشته زند موج گهر گرچه من اکنونجز رعشه به دست گهرآمای ندارم
لرزد ز فرو ریختنش خامه در انشاآن نیست که حرفی جگرآلای ندارم
ناز تو فراوان بود و صبر من اندکتو دست و دلی داری و من پای ندارم
بگذار که از راه نشینان تو باشمپایی که شود مرحله پیمای ندارم
خاشاک مرا تاب شرر چهره فروزستدر جلوه سپاس از چمن آرای ندارم
بی باده خجالت کشم از باد بهاریصبح ست و دم غالیه اندای ندارم
واعظ دم گیرای خود آرد به مصافمگویی دل خودکامه خودرای ندارم
غالب سر و کارم به گدایی به کریم استگر وایه من دیر رسد وای ندارم