شمارهٔ ۲۴۹
ز من حذر نکنی گر لباس دین دارمنهفته کافرم و بت در آستین دارم
زمردین نبود خاتم گدا دریابکه خود چه زهر بود کان ته نگین دارم
اگر به طالع من سوخت خرمنم چه عجب؟عجب ز قسمت یک شهر خوشه چین دارم
نشسته ام به گدایی به شاهراه و هنوزهزار دزد به هر گوشه در کمین دارم
ز وعده دوزخیان را فزون نیازارندتوقعی عجب از آه آتشین دارم
ترا نگفتم اگر جان و عمر معذورمکه من وفای تو با خویشتن یقین دارم
به مطلعم بود آهنگ زله بندی مدحز قحط ذوق غزل خویش را برین دارم
طلوع قافیه در مطلع از جبین دارمبه ذکر سجده شه حرف دلنشین دارم
علی عالی اعلی که در طواف درشخرام بر فلک و پای بر زمین دارم
از آنچه بر لب او رفته در شفاعت منفسانه ای به لب جوی انگبین دارم
به دشمنان ز خلاف و به دوستان ز حسدبه حکم مهر تو با روزگار کین دارم
به کوثر از تو کرا ظرف بیش قسمت بیشبه باده خوی کنم عقل دوربین دارم
جواب خواجه نظیری نوشته ام غالب«خطا نوشته ام و چشم آفرین دارم »