شمارهٔ ۸۳
هند را رند سخن پیشه گمنامی هستاندرین دیر کهن میکده آشامی هست
خسروی باده درین دور اگر می خواهیپیش ما آی که ته جرعه ای از جامی هست
نامه از سوز درونم به رقم سوخته شدقاصد ار دم زند از حوصله پیغامی هست
جغد و آزادی جاوید هما را نازمکش به هر سو کششی از شکن دامی هست
گفته اند از تو که بر ساده دلان بخشاییپخته کاری ست که ما را طمع خامی هست
گه رخ آرایی و گه زلف سیه تاب دهییاد ناری که مرا تیره سرانجامی هست
بی تو گر زیسته ام سختی این درد بسنجبگذر از مرگ که وابسته به هنگامی هست
کیست در کعبه که رطلی ز نبیذم بخشد؟ور گروگان طلبد جامه احرامی هست
می صافی ز فرنگ آید و شاهد ز تتارما ندانیم که بغدادی و بسطامی هست
بر دل نازک دلدار گرانی مکنادخواهش ما که جگرگوشه ابرامی هست
شعر غالب نبود وحی و نگوییم ولیتو و یزدان، نتوان گفت که الهامی هست؟