گنج

شمارهٔ ۲۷۲

رفت بر ما آنچه خود ما خواستیموایه از سلطان به غوغا خواستیم
دیگران شستند رخت خویش و ماتری دامن ز دریا خواستیم
دانش و گنجینه پنداری یکی ستحق نهان داد آنچه پیدا خواستیم
چون به خواهش کارها کردند راستخویش را سرمست و رسوا خواستیم
غافل از توفیق طاعت کان عطاستمزد کار از کارفرما خواستیم
گر گنهکاریم واعظ گو مرنجخواجه را در روضه تنها خواستیم
سینه چون تنگست پر خون بود دلدیده خونابه پالا خواستیم
رفت و باز آمد هما در دام اوباز سر دادیم و عنقا خواستیم
هم به خواهش قطع خواهش خواستندعذر خواهشهای بیجا خواستیم
قطع خواهشها ز ما صورت نداشتهمت از غالب همانا خواستیم