گنج

شمارهٔ ۱۳۲

اگر به دل نخلد هر چه از نظر گذردزهی روانی عمری که در سفر گذرد
به وصل لطف به اندازه ای تحمل کنکه مرگ تشنه بود آب چون ز سر گذرد
هلاک ناله خویشم که در دل شبهادود به عربده چندان که از اثر گذرد
از این اوریب نگاهان حذر که ناوکشانبه هر دلی که رسد راست از جگر گذرد
نفس ز آبله های دلم برآرد سرچنان که رشته در آمودن از گهر گذرد
حریف شوخی اجزای ناله نیست شررکه آن برون جهد و این ز خاره درگذرد
ز شعله خیزی دل بر مزار ما چه عجبکه برق مرغ هوا را ز بال و پر گذرد
شکست ما به عدم نیز همچنان پیداستبه صورت سر زلفی که از کمر گذرد
خوشا گلی که به فرق بلندبالایی ستدمد ز شاخ و ازین سبز کاخ برگذرد
دماغ محرمی دل رساندن آسان نیستچه ها که بر سر خارا ز شیشه گر گذرد؟
حریف منت احباب نیستم غالبخوشم که کار من از سعی چاره گر گذرد