شمارهٔ ۱۳۳
از رشک کرد آنچه به من روزگار کرددر خستگی نشاط مرا دید خوار کرد
در دل همی ز بینش من کینه داشت چرخچون دید کان نماند نهان آشکار کرد
بد کرد چون سپهر به من گرچه من بدمباید بدین حساب ز نیکان شمار کرد
لنگر گسست صرصر و کشتی شکست موجدانا خورد دریغ که نادان چه کار کرد
از بس که در کشاکشم از کار رفت دستبند مرا گسستن بند استوار کرد
عمری به تیرگی به سر آورده ام که مرگشادم به روشنایی شمع مزار کرد
تا می به رغم من فتد از دست من خاکافراط ذوق دست مرا رعشه دار کرد
کوته نظر حکیم که گفتی هر آینهنتوان فزون ز حوصله جبر اختیار کرد
نومیدی از تو کفر و تو راضی نه ای به کفرنومیدیم دگر به تو امیدوار کرد
غالب که چرخ را به نوا داشت در سماعامشب غزل سرود و مرا بی قرار کرد