شمارهٔ ۱۳۴
صاحبدلست و نامور عشقم به سامان خوش نکردآشوب پیدا ننگ او اندوه پنهان خوش نکرد
دانست بی حس ناخنم الماس زد بر ریش منسنجید شست خود قوی در تیر پیکان خوش نکرد
آن خود به بازی می برد دین را دو جو می نشمردبنمودش دین خنده زد آوردمش جان خوش نکرد
در نامه تا بنوشتمش کز شهر پنهان می رومدل بست در مضمون ولی نامم به عنوان خوش نکرد
دارم هوای آن پری کو بس که نغز و سرکش ستز افسون مسخر شد ولی زهد پریخوان خوش نکرد
فریاد زان شرمندگی کارند چون در محشرمگویند اینک خیره سر کز دوست فرمان خوش نکرد
عام ست لطف دلبران جز عام ننهد دل بر آنعاشق ز خاصانش بدان گر دل به حرمان خوش نکرد
شرع از سلامت پیشگی عشق مجازی برنتافتزاهد به کنج صومعه غوغای سلطان خوش نکرد
با من میاویز ای پدر فرزند آزر را نگرهر کس که شد صاحب نظر دین بزرگان خوش نکرد
گویند صنعان توبه کرد از کفر نادان بنده ایکز خودفروشی های دین بخشش ز یزدان خوش نکرد
غالب به فن گفتگو نازد بدین ارزش که اوننوشت در دیوان غزل تا مصطفی خان خوش نکرد