شمارهٔ ۱۱
من آن نیم که دگر می توان فریفت مرافریبمش که مگر می توان فریفت مرا
به حرف ذوق نگه می توان ربود مرابه وهم تاب کمر می توان فریفت مرا
ز ذکر مل به گمان می توان فگند مراز شاخ گل به ثمر می توان فریفت مرا
ز درددل که به افسانه در میان آیدبه نیم جنبش سر می توان فریفت مرا
ز سوز دل که به واگویه بر زبان گذردبه یک دو حرف حذر می توان فریفت مرا
من و فریفتگی هرگز، آن محال اندیشچرا فریفت، اگر می توان فریفت مرا
خدنگ جز به گرایش گشاد نپذیردازو به زخم جگر می توان فریفت مرا
ز باز نامدن نامه بر خوشم که هنوزبه آرزوی خبر می توان فریفت مرا
شب فراق ندارد سحر ولی یک چندبه گفتگوی سحر می توان فریفت مرا
نشان دوست ندانم جز این که پرده در استز در به روزن در می توان فریفت مرا
گرسنه چشم اثر نیستم که در ره دیدبه کیمیای نظر می توان فریفت مرا
سرشت من بود این ور نه، آن نیم، غالبکه از وفا به اثر می توان فریفت مرا