شمارهٔ ۱۱۳
ای جمال تو به تاراج نظرها گستاخوی خرام تو به پامالی سرها گستاخ
داغ شوق تو به آرایش دلها سرگرمزخم تیغ تو به گلگشت جگرها گستاخ
مردم از درد تو دور از تو و داغم از غیرکه رساند به تو این گونه خبرها گستاخ
با خبر باش که دردی که ز بی دردی تستناله را کرده در اظهار اثرها گستاخ
خواهش وصل خود از غیر ز اخلاص مسنجکاین گدایی ست به دریوزه درها گستاخ
شاد گردم که به خلوت نرسیده ست رقیببینمش چون به تو در راهگذرها گستاخ
گریه ارزانی آن دل که به نیرو باشدبه شناورزی سیلاب خطرها گستاخ
های این پنجه که با جیب کشاکش داردبود با دامن پاکت چه قدرها گستاخ
تا ز دلهای نزارش چه محابا باشدسر زلفی که بپیچد به کمرها گستاخ
طوطیان در شکرآبند به غالب کاو راستلبی از نطق به تاراج شکرها گستاخ