گنج

شمارهٔ ۱۱۴

قافیه: خ۱۲ بیت
تا بشوید نهاد ما ز وسخگشت گرمابه ساز از دوزخ
تا چه بخشند در جهان دگرکشتگان ترا چمن برزخ
وه که از کشتزار امیدمبهره مور نیز برد ملخ
دلم اجزای ناله را مدفندرت اشخاص بقعه را مسلخ
از دل آرم، بساط من آتشاز تو گویم، برات من بر یخ
هوس ما و دانه از یک دستنفس ما و دام از یک نخ
برگ در خورد همت فلکستبه شکایت چه می زنیم زنخ؟
مور چون ساز میزبانی کردبه سلیمان رسید پای ملخ
با تو شد همسخن پیام گزارچه شکیبم به ارزش پاسخ
در سخن کار بر قیاس مکنترش گردد ترش نه تلخ تلخ
قاصد من به راه مرده و منهمچنان در شماره فرسخ
مرگ غالب دلت به درد آوردخویش را کشت و هرزه کشت آوخ