شمارهٔ ۱۶۹
بتان شهر ستم پیشه شهریارانندکه در ستم روش آموز روزگارانند
برند دل به ادایی که کس گمان نبردفغان ز پرده نشینان که پرده دارانند
به جنگ تا چه بود خوی دلبران کاین قومدر آشتی نمک زخم دلفگارانند
نه زرع و کشت شناسند نی حدیقه و باغز بهر باده هواخواه باد و بارانند
ز وعده گشته پشیمان و بهر دفع ملالامیدوار به مرگ امیدوارانند
ز روی خوی و منش نور دیده آتشبه رنگ و بوی جگرگوشه بهارانند
تو سرمه بین و ورق درنورد و دم درکشمبین که سحرنگاهان سیاهکارانند
ز دید و داد مزن حرف خردسالانندبه گرد راه منه چشم نی سوارانند
ز چشم زخم بدین حیله کی رهی غالبدگر مگو که چو من در جهان هزارانند