گنج

شمارهٔ ۱۷۳

به عشق از دو جهان بی نیاز باید بودمجاز سوز حقیقت گداز باید بود
به جیب حوصله نقد نشاط باید ریختبه جان شکوه تغافل طراز باید بود
چو لب ز هرزه نوایان شوق نتوان شدچو دل ز پرده سرایان راز باید بود
چو بزم عشرتیان تازه رو توان جوشیدچو شمع خلوتیان جان گداز باید بود
کمر نهفته به تاراج خویش باید بستشریک مصلحت سعی ناز باید بود
چو شوق بال گشاید توان به خود بالیدچو ناز جلوه گر آید نیاز باید بود
به صحن میکده سرمست می توان گردیدبه کنج صومعه وقت نماز باید بود
به خون تپیده ذوق نگاه نتوان زیستشهید آن مژه های دراز باید بود
نگه ز دیده بیدار جو که سائل رابه کدیه طالب درهای باز باید بود
چه بر ز راحت آزادگی خوری غالب؟ترا که این همه با برگ و ساز باید بود