شمارهٔ ۱۷۴
دانست کز شهادتم امید حور بودبرگشتنم ز دین دم بسمل ضرور بود
رفت آن که ما ز حسن مدارا طمع کنیمسررشته در کف «ارنی گوی » طور بود
محرم مسنج رند «انا الحق » سرای رامعشوقه خودنمای و نگهبان غیور بود
سالک نگفته ایم که منزل شناس نیستبی جاده ماند راه از آن رو که دور بود
نازم به امتیاز که بگذشتن از گناهبا دیگران ز عفو و به ما از غرور بود
ای آن که از غرور به هیچم نمی خریزان پایه بازگوی که پیش از ظهور بود
درد دلم به حشر ز شدت نهفته ماندخون باد ناله ای که هم آهنگ صور بود
دل از تو بود و تو پی الزام ما ز مابردی نخست آنچه ز جنس شعور بود
قطع پیام کردی و دانستم آشتی ستدلاله خوبروی و دلم ناصبور بود
دادی صلای جلوه و غالب کناره کردکو بخش آن گدا که ز غوغا نفور بود