شمارهٔ ۳۳۴
کافرم گر از تو باور باشدم غمخوارییآزمند التفاتم کرده ذوق خواریی
از کنار دجله آتشخانه چندان دور نیستکشتی ما بر شکستن زد درستان یاریی
شاد باش ای غم ز بیم مرگم ایمن ساختیگشت صرف زندگانی، بود گر دشواریی
رشک نبود گر خدنگت جانب دشمن گرفتدر دم ساطور پنهانست زخم کاریی
برق از قهرت کباب بی محابا سوزییمرگ از لطفت هلاک دردمند آزاریی
با خرد گفتم چه باشد مرگ بعد از زندگیگفت: هی خواب گرانی از پس بیداریی
ای دل از مطلب گذشتم دستگاهت را چه شد؟شیونی، شوری، فغانی، اضطراری، زاریی
دارد انداز تسلسل در ضمیرم شوق دوستهمچو رقص ناله در کام و لب زنهاریی
دل نفس دزدید و خون گردید بخت چشم بینکش به لعل و در توانگر کرده دزدافشاریی
زله بردار ظهوری باش غالب بحث چیست؟در سخن درویشیی باید نه دکانداریی