گنج

شمارهٔ ۱۲۳

به ذوقی سر ز مستی در قفای ره روان داردکه پنداری کمند یار همچون مار جان دارد
تنم ساز تمنایی ست کز هر زخمه دردیهما را مست آواز شکست استخوان دارد
هوای ساقیی دارم که تاب ذوق رفتارشصراحی را چو طاووسان بسمل پرفشان دارد
بنازم سادگی طفل ست و خونریزی نمی داندبه گل چیدن همان ذوق شمار کشتگان دارد
دل از هم ریزد و حسرت اساس محکمی خواهدغم آذر بیزد و طاقت قماش پرنیان دارد
برون بردم گلیم از موج دامن زیر کوه آمدنم گرداب طوفان تا چه رختم را گران دارد
برنجد از دم تیغ تو صید و در رمیدن هابه امید تلافی چشم بر پشت کمان دارد
دلم در حلقه دام بلا می رقصد از شادیهمانا خویشتن را در خم زلفش گمان دارد
به گلهای بهشتم مژده نتوان داد در راهشمن و خاکی که از نقش کف پایی نشان دارد
به شرع آویز و حق می جو کم از مجنون نه‌ای باریدلش با محمل است اما زبان با ساربان دارد
رمم زان ترک صیدافگن که خواهم صرف من گرددگسستن های بی اندازه ای کاندر عنان دارد
خدا را وقت پرسش نیست گفتم بگذر از غالبکه هم جان بر لب و هم داستان‌ها بر زبان دارد