شمارهٔ ۱۲۴
تنگست دلم حوصله راز نداردآه از نی تیر تو که آواز ندارد
هر چند عدو در غم عشق تو به سازستدانی که چو ما طالع ناساز ندارد
دیگر من و اندوه نگاهی که تلف شدگفتی که عدو حوصله آز ندارد
در حسن به یک گونه ادا دل نتوان بستلعلت مزه دارد اگر اعجاز ندارد
گستاخ زند غیر سخن با تو و شادممسکین سخنی از تو در آغاز ندارد
تمکین برهمن دلم از کفر بگرداندبتخانه بتی خانه برانداز ندارد
ما ذره و او مهر همان جلوه همان دیدآیینه ما حاجت پرداز ندارد
هر دلشده از دوست درانداز سپاسی ستمانا که نگاه غلط انداز ندارد
بی حیله ز خوبان نتوان چشم ستم داشترحم ست بر آن خسته که غماز ندارد
در عربده چشمک زند و لب گزد از نازتا بوسه لبم را ز طلب باز ندارد
با خویش به هر شیوه جداگانه دچارستپروای حریفان نظرباز ندارد
کیفیت عرفی طلب از طینت غالبجام دگران باده شیراز ندارد