گنج

شمارهٔ ۱۲۲

آزادگی ست سازی اما صدا ندارداز هر چه درگذشتیم آواز پا ندارد
عشق ست و ناتوانی حسنست و سرگرانیجور و جفا نتابم مهر و وفا ندارد
فارغ کسی که دل را با درد واگذاردکشت جهان سراسر دارو گیا ندارد
درهم فشار خود را تا دررسد دماغیدر بزم ما ز تنگی پیمانه جا ندارد
ای سبزه سر ره از جور پا چه نالی؟در کیش روزگاران گل خونبها ندارد
صد ره درین کشاکش بگذشته در ضمیرشرنجور عشق گویی آه رسا ندارد
هر مطلعی که ریزد از خامه ام فغانی ستجز نغمه محبت سازم نوا ندارد
جان در غمت فشاندن مرگ از قفا نداردتن در بلا فگندن بیم بلا ندارد
بر خویشتن ببخشای گفتم دگر تو دانیدارم دلی که دیگر تاب جفا ندارد
کشتن چنان که گویی نشناخته ست ما راهی ناتمام لطفی کز شکوه وا ندارد
مهرش ز بی دماغی ماناست با تغافلیارب ستم مبادا بر ما روا ندارد
چشمی سیاه دارد یعنی به ما نبیندرویی چو ماه دارد اما به ما ندارد
چون لعل تست غنچه اما سخن نداندچون چشم تست نرگس اما حیا ندارد
آبش گداز خاکی بادش تف بخاریدهلی به مرگ غالب آب و هوا ندارد