شمارهٔ ۱۲۱
دماغ اهل فنا نشئه بلا داردبه فرقم اره طلوع پر هما دارد
به وعده گاه خرام تو کرد نمناکمبیا که شوقم از آوارگی حیا دارد
گشاد شست ادای تو دلنشین منستاگر خدنگ تو در دل نشست جا دارد
ز من مترس که ناگه به پیش قاضی حشرهجوم ناله لبم را ز ناله وا دارد
دلم فسرد بیفزا به وعده ذوق وصالچراغ کشته همان شعله خونبها دارد
تپم ز رشک، همانا به جستجوی کسی ستکه خور ز تاب خود آتش به زیر پا دارد
پی عتاب همانا بهانه می طلبدشکایتی که ز ما نیست هم به ما دارد
خوش ست دعوی آرایش سر و دستارز جلوه کف خاکی که نقش پا دارد
ز جور دست تهی ناله از نهادم جستنیی که برگ ندارد همان نوا دارد
ز سادگی رمد از حرف عشق و من به گمانکه دوست تجربه ای دارد از کجا دارد
به خون تپیدن گلها نشان یکرنگی ستچمن عزای شهیدان کربلا دارد
فغان که رحم بدآموز یار شد غالبروا نداشت که بر ما ستم روا دارد