شمارهٔ ۲۲۳
مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظ؟ترا که هست و نیاشامی از بهار چه حظ؟
خوش ست کوثر و پاکست باده ای که دروستاز آن رحیق مقدس درین خمار چه حظ؟
چمن پر از گل و نسرین و دلربایی نیبه دشت فتنه ازین گرد بی سوار چه حظ؟
به ذوق بی خبر از در درآمدن محومبه وعده ام چه نیاز و ز انتظار چه حظ؟
در آنچه من نتوانم ز احتیاط چه سود؟بدانچه دوست نخواهد ز اختیار چه حظ؟
چنین که نخل بلندست و سنگ ناپیداز میوه تا نفتد خود ز شاخسار چه حظ؟
نه هر که خونی و رهزن به پایه منصورستبدین حضیض طبیعی ز اوج دار چه حظ؟
به بند زحمت فرزند و زن چه می کشییماز این نخواسته غمهای روزگار چه حظ؟
تو آنی آن که نشانی به جای رضوانممرا که محو خیالم ز کار و بار چه حظ؟
به عرض غصه نظیری وکیل غالب بس«اگر تو نشنوی از ناله های زار چه حظ؟»