شمارهٔ ۲۲۴
تا رغبت وطن نبود از سفر چه حظ؟آن را که نیست خانه به شهر از خبر چه حظ؟
از ناله مست زمزمه ام همنشین بروچون نیست مطلبی ز نوید اثر چه حظ؟
در هم فگنده ایم دل و دیده را ز رشکچون جنگ با خودست ز فتح و ظفر چه حظ؟
دلهای مرده را به نشاط نفس چه کار؟گلهای چیده را ز نسیم سحر چه حظ؟
تا فتنه در نظر ننهی از نظر چه سود؟تا دشنه بر جگر نخوری از جگر چه حظ؟
زانسوی کاخ روزن دیوار بسته اندبی دوست از مشاهده بام و در چه حظ؟
لرزد به جان دوست دل ساده ام ز مهربیچاره را ز غمزه تاب کمر چه حظ؟
چون پرده محافه به بالا نمی زنداز وی به داعیان سر رهگذر چه حظ؟
باید نبشت نکته غالب به آب زربی آنکه وجه می شود از سیم و زر چه حظ؟