گنج

شمارهٔ ۳۰۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انزدهای۱۳ بیت
کیستم دست به مشاطگی جان زده‌ایگوهرآمای نفس از دل دندان زده‌ای
پاس رسوایی معشوق همین است اگروای ناکامی دست به گریبان زده‌ای
شوق را عربده با حسن خودآرا باقی‌ستمن و صدپاره‌دلی بر صف مژگان زده‌ای
دل صد چاک نگهدار و به جایش بفرستشانه‌ای در خم آن زلف پریشان زده‌ای
بو که در خواب خود آیی و سحر برخیزیساغر از باده نظاره پنهان زده‌ای
بهر سرگرمی ما خانه‌خرابان بایدحسنی از تاب خود آتش به شبستان زده‌ای
فارغ از کشمکش عشوه جنونی دارمپشت پایی به سر کوه و بیابان زده‌ای
حسن در جلوه‌گری‌ها نکشد منت غیرهر گل از خویشتن است آتش دامان زده‌ای
تا چه‌ها مژده خونگرمی قاتل داردناوک در ره دل قطره ز پیکان زده‌ای
خواستم شکوه بیداد تو انشا کردنقلم از جوش رقم شد خس طوفان زده‌ای
وای بر من که رقیب از تو به من بنمایدنامه واشده مهر به عنوان زده‌ای
هدیه آورده‌ای از بزم حریفان ما رارخ خوی کرده ز شرم و لب دندان زده‌ای
برده در انجمن شعله رخانم غالبذوق پروانه بر روی چراغان زده‌ای