شمارهٔ ۳۰۷
میرود خنده به سامان بهاران زدهایخون گل ریخته و می به گلستان زدهای
شور سودای تو نازم که به گل میبخشدچاکی از پرده دل سر به گریبان زدهای
آه از بزم وصال تو که هر سو داردنشتر از ریزه مینا به رگ جان زدهای
شور اشکی به فشار بن مژگان دارمطعنه بر بیسر و سامانی طوفان زدهای
اندرین تیرهشب از پرده برون تاخته استمی روشن به طربگاه حریفان زدهای
فرصتم باد که مرهم نه زخم جگر استخنده بر بیاثریهای نمکدان زدهای
خوش به سر میرود از ضربت آهم هر سوچرخ سرگشتهتر از گوی به چوگان زدهای
خوشنوا بلبل پروانهنژادی دارمشعله در خویش ز گلبانگ پریشان زدهای
آه از آن ناله که تا شب اثری باز ندادبه هماهنگی مرغان سحرخوان زدهای
چمن از حسرتیان اثر جلوه تستگل شبنمزده باشد لب دندانزدهای
خاک در چشم هوسریز چه جویی از دهربارگاهی به فراز سر کیوان زدهای
بنگر موج غباری و ز غالب بگذراینک آن دم ز هواداری خوبان زدهای