شمارهٔ ۲۳۲
به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریقتجلی تو به دل همچو می به جام عقیق
به راه شوق بر آن آب خون همی گریمکه قطره قطره چو ابرم چکیده از ابریق
به جز دمی نکند خسته ام چو سنگ در آبهجوم ریزش غمهای سخت و قلب رقیق
به هیچ پایه نگشت اضطرار ما زایلبود ستاره عاشق در اوج دست غریق
بهانه جوست کرم زانکه در گزارش کارنبوده حسن عمل بی علاقه توفیق
مرا که ذره لقب داده ای همی رقصمکه نسبتی به زبان تو کرده ام تحقیق
حدیث تشنگی لب به پیر ره گفتمز پاره جگرم در دهن نهاد عقیق
به راه کعبه هلاکم نمی کنی باورتو ای که بیهده باز آمدی ز بیت عتیق
ندیده ای به بیابان به زیر خاربنیشکسته مشربه آب و پاره ای ز سویق
ترا به پهلوی میخانه جا دهم غالببه شرط آن که قناعت کنی به بوی رحیق