شمارهٔ ۲۳۱
شدم سپاسگزار خود از شکایت شوقزهی ز من به دل بی غمش سرایت شوق
به بزم باده گریبان گشودنش نگریدخوشا بهانه مستی خوشا رعایت شوق
هر آن غزل که مرا خود به خاطرست هنوزبه بانگ چنگ ادا می کند ز غایت شوق
دخان ز آتش یاقوت گر دمد عجبستعجب ترست ازین بر لبش حکایت شوق
غلط کند ره و آید به کلبه ام ناگاهصنم فریب بود شیوه هدایت شوق
متاع کاسد اهل هوس به هم برزنکنون که خود شده ای شحنه ولایت شوق
به خود مناز و بیاموز کار هم بپذیرمن و نهایت عشق و تو و بدایت شوق
مکن به ورزش این شغل جهد می ترسمکه چون رسی به خط خطوه نهایت شوق،
ترا ز پرسش احباب بی نیاز کندغرور یکدلی و نازش حمایت شوق
سر تو سبزتر از حرف غالبست به دهرخجسته باد به فرق تو ظل رایت شوق