شمارهٔ ۲۳۰
گل و شمعم به مزار شهدا گشت تلفنشدی راضی و عمرم به دعا گشت تلف
سعی در مرگ رقیبان گرانجان کردیمی شناسم که چه از ناز و ادا گشت تلف
با غمت مرگ پدر سنجم و گویم هیهاتناله ای چند که در کار قضا گشت تلف
آمدی دیر به پرسش چه نثارت آرممن و عمری که به اندوه وفا گشت تلف
رنگ و بود ترا برگ و نوا بود مرارنگ و بو گشت کهن برگ و نوا گشت تلف
گل و مل باید و داغم که درین رنج درازهر چه بود از زر و سیمم به دوا گشت تلف
بال و پر شاید و میرم که درین بند گرانتاب و طاقت به خم دام بلا گشت تلف
لطف یک روزه تلافی نکند عمری راکه به درویزه اقبال جفا گشت تلف
گیرم امروز دهی کام دل آن حسن کجااجر ناکامی سی ساله ما گشت تلف
کاش پای فلک از سیر بماندی غالبروزگاری که تلف گشت چرا گشت تلف؟