گنج

شمارهٔ ۷۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: لافتادهست۱۱ بیت
ز من گسستی و پیوند مشکل افتاده ستمرا مگیر به خونی که در دل افتاده ست
رسد دمی که خجالت کشم ز گرمی دوستز خصم داغم و اندیشه باطل افتاده ست
به قدر ذوق تپیدن به کشته جا بخشندسخن به محکمه در کیش قاتل افتاده ست
شکافی ار جگر ذره نم برون ندهدبه وادیی که مرا بار در گل افتاده ست
در این روش به چه امید دل توان بستنمیانه من و او شوق حائل افتاده ست
به ترک گریه برم دهشت اثر ز دلشکه خود ز شبروی ناله غافل افتاده ست
به صبر کم نیم اما عیار ایوبیبه قدر آن که گرفتند کامل افتاده ست
چرد نهنگ و سمندر در آب و آتش منتنم به قلزم و کشتی به ساحل افتاده ست
به روی صید تو از ذوق استخوان تنشهما ز تیزی پرواز بسمل افتاده ست
چو اندر آینه با خویش لابه ساز شویز خود بجوی که ما را چه در دل افتاده ست
حریف ما همه بی بذله می خورد غالبمگر ز خلوت واعظ به محفل افتاده ست