گنج

شمارهٔ ۲۳

به پایان محبت یاد می آرم زمانی راکه دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را
فسونی کو که بر حال غریبی دل به درد آردبداندیشی به اندوه عزیزان شادمانی را
اجازت داد پیشش یک دو حرف از درد دل گفتمپس از دیری که بر خود عرضه دادم داستانی را
جهان هیچ ست با وی لاجرم زینها چه اندیشدگرفتم کز فغانم دل ز هم پاشد جهانی را
ندارم تاب ضبط راز و می ترسم ز رسواییمگر جویم ز بهر همزبانی بی زبانی را
گشاد شستش از سستی ندارد دلنشین تیریمگر بر من گمارد آسمان زورین کمانی را
بیا در گلشن بختم که در هر گوشه بنمایمز جوش لاله و گل در حنا پای خزانی را
کمال درد دل اصل ست در ترکیب انسانیبه خون آغشته اند، اندر بن هر موی جانی را
خورم خوف از تو بی حد لیکن از زاری چه کم گردداگر شد زهره آب و برد اجزای فغانی را
به شهر از دوست بعد از روزگاری یافتم غالبز عنوان خطی کز راه دور آمد نشانی را