شمارهٔ ۲۲
دل تاب ضبط ناله ندارد خدای رااز ما مجوی گریه بی های های را
آید به چشم روشنی ذره آفتاببر هر زمین که طرح کنی نقش پای را
مشتاق عرض جلوه خویش ست حسن دوستاز قرب مژده ده نگه نارسای را
آشفتگی بر اوج فنا بال می زندای شعله داغ گرد و نگه دار جای را
واماندگی ست پی سپر وادی خیالشوق تو جاده کرد رگ خواب پای را
سر منزل رسایی اندیشه خودیمدر ما گم ست جلوه پی رهنمای را
از پیچ و تاب آز ستوهند سرکشانانگشت زینهار شمر هر لوای را
حسن بتان ز جلوه ناز تو رنگ داشتبیخود به بوی باده کشیدیم لای را
گوید تغافل تو که رد کرده تواماز پشت چشم می نگرم پشت پای را
یارب به بال تیغ که پرواز می کند؟ننگست دوش، فرق بلندی گرای را
گر چشم اشک ازوست وگر سینه آه ازوستبا کیست داوری دل دردآزمای را؟
مردم ز فرط ذوق و تسلی نمی شومیارب! کجا برم لب خنجرستای را؟
غالب بریدم از همه، خواهم که زین سپسکنجی گزینم و بپرستم خدای را