شمارهٔ ۲۴
پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی رابه خود پیچد که هی هی دی غلط کردم فلانی را
دلم بر رنج نابرداری فرهاد می سوزدخداوندا بیامرز آن شهید امتحانی را
دریغ از حسرت دیدار ور نه جای آن داردکه بی رویت به دشمن داده باشم زندگانی را
سرشتم را بیالودند تا سازند از لایشپر پروانه و منقار مرغ بوستانی را
چو خود را ذره گویم رنجد از حرفم زهی طالعز خود می داندم بی مهر نازم مهربانی را
به پایش جان فشاندن شرمسارم کرد می دانمکه داند ارزشی نبود متاع رایگانی را
فدایت دیده و دل رسم آرایش مپرس از منخراب ذوق گلچینی چه داند باغبانی را
چه خیزد گر هوس گنج امیدم در دل افشانددر این کشور روایی نیست نقد شادمانی را
نشاط لذت آزار را نازم که در مستیهلاک فتنه دارد ذوق مرگ ناگهانی را
مپرس از عیش نومیدی که دندان در دل افشردناساس محکمی باشد بهشت جاودانی را
سراسر غمزه هایت لاجوردی بود و من عمریبه معشوقی پرستیدم بلای آسمانی را
به جز سوزنده اخگر گل نگنجد در گریبانمبدآموز عتابم برنتابم مهربانی را
دلم معبود زردشت است غالب فاش میگویمبه خس یعنی قلم من دادهام آذرفشانی را