گنج

شمارهٔ ۳۲۰

نفس را بر در این خانه صد غوغاست پنداریدلی دارم که سرکار تمناهاست پنداری
حباب از فرق عشاق ست و موج از تیغ خوبانششهادتگاه ارباب وفا دریاست پنداری
به گوشم می رسد از دور آواز درا امشبدلی گم گشته ای دارم که در صحراست پنداری
ازو باور ندارد دعوی ذوق شهادت رانگاهش با رقیب و خاطرش با ماست پنداری
در و دیوار را در زر گرفت آه شرربارمشب آتش نوایان آفتاب انداست پنداری
فدایش جان که بهر کشتنم تدبیرها داردعتاب من به بخت خویشتن بیجاست پنداری
گرستیم آنقدر کز خون بیابان لاله زاری شدخزان ما بهار دامن صحراست پنداری
جنون الفت همچون خودی دارد تماشا کنشکست صد دل از رنگ رخش پیداست پنداری
نوید وعده قتلی به گوشم می‌رسد غالبلب لعلش به کام بیدلان گویاست پنداری