گنج

شمارهٔ ۳۲۱

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ری۱۱ بیت
دیده ور آن که تا نهد دل به شمار دلبریدر دل سنگ بنگرد رقص بتان آزری
فیض نتیجه ورع از می و نغمه یافتیمزهره ما برین افق داده فروغ مشتری
تا نبود به لطف و قهر هیچ بهانه در میانشکر گرفت نارسا شکوه شمرد سرسری
ای تو که هیچ ذره را جز به ره تو روی نیستدر طلبت توان گرفت بادیه را به رهبری
هر که دل ست در برش داغ تو رویدش ز دلتا چو به دیگری دهد باز بری به داوری
بس که به فن عاشقی غیرت غیر جانگزاستبا تو خوشم که جز تو نیست روی به هر که آوری
رشک ملک چه و چرا؟ چون به تو ره نمی بردبیهده در هوای تو می پرد از سبکسری
حیف که من به خون تپم وز تو سخن رود که تواشک به دیده بشمری ناله به سینه بنگری
کوثر اگر به من رسد خاک خورم ز بی نمیطوبی اگر ز من شود هیمه کشم ز بی بری
درد ترا به وقت جنگ قاعده تهمتنیفکر مرا به زیر زنگ آینه سکندری
بینیم ار گداز دل در جگر آتشی چو سیلغالب اگر دم سخن ره به ضمیر من بری