شمارهٔ ۳۶
آشنایانه کشد خار رهت دامن ماگویی این بود ازین پیش به پیراهن ما
بی تو چون باده که در شیشه هم از شیشه جداستنبود آمیزش جان در تن ما با تن ما
سایه و چشمه به صحرا دم عیسی دارداگر اندیشه منزل نشود رهزن ما
تا رود شکوه تیغ ستم آسان از دلبخیه بر زخم پریشان فتد از سوزن ما
دوست با کینه ما مهر نهان می ورزدخود ز رشک ست اگر دل برد از دشمن ما
می پرد مور مگر جان به سلامت ببردتا چه برقست که شد نامزد خرمن ما
دعوی عشق ز ما کیست که باور نکندمی جهد خون دل ما ز رگ گردن ما
سخن ما ز لطافت نپذیرد تحریرنشود گرد نمایان ز رم توسن ما
طوطیان را نبود هرزه جگرگون منقارخورده خون جگر از رشک سخن گفتن ما
ما نبودیم بدین مرتبه راضی غالبشعر خود خواهش آن کرد که گردد فن ما