شمارهٔ ۴۹
سحر دمیده و گل در دمیدنست مخسپجهان جهان گل نظاره چیدنست مخسپ
مشام را به شمیم گلی نوازش کننسیم غالیه سا در وزیدنست مخسپ
ز خویش حسن طلب بین و در صبوحی کوشمی شبانه ز لب در چکیدنست مخسپ
ستاره سحری مژدهسنج دیداریستببین که چشم فلک در پریدنست مخسپ
تو محو خواب و سحر در تأسف از انجمبه پشت دست به دندان گزیدنست مخسپ
نفس ز ناله به سنبل درودنست بخیزز خون دل مژه در لاله چیدنست مخسپ
نشاط گوش بر آواز قلقلست بیاپیاله چشم به راه کشیدنست مخسپ
نشان زندگی دل دویدنست مایستجلای آینه چشم دیدنست مخسپ
ز دیده سود حریفان گشودنست مبندز دل مراد عزیزان تپیدنست مخسپ
به ذکر مرگ شبی زنده داشتن ذوقیستگرت فسانه غالب شنیدنست مخسپ