شمارهٔ ۵۰
خوشم که چرخ به کوی توام ز پا انداختکه هم ز من پی من خلد را بنا انداخت
چو نقش پا همه افتادگی ست هستی منز آسمان گله نبود اگر مرا انداخت
سواد سایه همان صورت گلیم گرفتهمای فرخ اگر سایه بر گدا انداخت
ز رزق خویش چه سان بر خورم که داس قضاز کشت خوشه درود و در آسیا انداخت
به عز و ناز منه دل که افتد آخر کارز فرق مهر کلاهی که بر هوا انداخت
به طعن بی اثری های ناله ما را کشتز کیش ماست خدنگی که سوی ما انداخت
صحیفه پیش نگاه و نگاه کزلک تیزدریغ گر به سر حرف مدعا انداخت
اگر نه لطف شب وصل کاستن می خواستز روز هجر سخن در میان چرا انداخت؟
منم که با جگر تشنه می نوردم راهبه وادیی که خضر کوزه و عصا انداخت
فغان ز غفلت غالب که کارش از سستیز دست رفته و داند که با خدا انداخت