گنج

شمارهٔ ۵۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انمسوخت۱۵ بیت
فغان که برق عتاب تو آنچنانم سوختکه راز در دل و مغز اندر استخوانم سوخت
به ذوق خلوت ناز تو خواب گشت تنمقضا به عربده در چشم پاسبانم سوخت
شنیده ای که به آتش نسوخت ابراهیمببین که بی شرر و شعله می توانم سوخت
شرار آتش زردشت در نهادم بودکه هم به داغ مغان شیوه دلبرانم سوخت
عیار جلوه نازش گرفتن ارزانیهزار بار به تقریب امتحانم سوخت
مرا دمیدن گل در گمان فگند امروزکه باز بر سر شاخ گل آشیانم سوخت
ز گلفروش ننالم کز اهل بازارستتپاک گرمی رفتار باغبانم سوخت
چه مایه گرم برون آمدی ز خلوت غیرکه شکوه در دل و پیغاره بر زبانم سوخت
چو وارسید فلک کاب در متاعم نیستز جوش گرمی بازار من دکانم سوخت
نفس گداختگی های شوق را نازمچه شمعها به سراپرده بیانم سوخت
نوید آمدنت رشک از قفا داردشکفته رویی گلهای بوستانم سوخت
کسی در این کف خاکسترم مباد انبازچه شد گر آتش همسایه خان و مانم سوخت؟
مگر پیام عتابی رسیده است از دوستشکسته رنگی یاران رازدانم سوخت
خبر دهید به قاتل که هجر می کشدمز ماهتاب چه منت برم، کتانم سوخت
سخن چه عطر شرر بر دماغ زد غالبکه تاب عطسه اندیشه مغز جانم سوخت