شمارهٔ ۱۵۴
دیگر از گریه به دل رسم فغان یاد آمدرنگ پیمانه زدم شیشه به فریاد آمد
دل در افروختنش منت دامن نکشیدشادم از آه که هم آتش و هم باد آمد
تا ندانی جگر سنگ گشودن هدرستتیشه داند که چه ها بر سر فرهاد آمد
داغم از گرمی شوق تو که صد ره به دلمهمچنان بر اثر شکوه بیداد آمد
خیز و در ماتم ما سرمه فرو شوی ز چشموقت مشاطگی حسن خداداد آمد
رفته بودی دگر از جا به سخن سازی غیرمنت از بخت که خاموشی ما یاد آمد
خشک و تر سوزی این شعله تماشا دادعشق یکرنگ کن بنده و آزاد آمد
دید پر ریخته و از قفسم کرد آزادرحم در طینت ظالم ستم ایجاد آمد
بر در یار چه غوغاست عزیزان برویدخونبها مزد سبکدستی جلاد آمد
داده خونین نفسی درس خیالم غالبرنگ بر روی من از سیلی استاد آمد