شمارهٔ ۱۵۵
ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمدز شادی ستمت سینه در خروش آمد
به جان نوید، که شرم از میانه هم رفتبه عیش مژده که وقت وداع هوش آمد
خیال یار در آغوشم آنچنان بفشردکه شرم امشبم از شکوه های دوش آمد
به آستین بفشان و به تیغ خوش بردارکه جان غبار تن و سر وبال دوش آمد
فدای شیوه رحمت که در لباس بهاربه عذرخواهی رندان باده نوش آمد
ز وصل یار قناعت کنون به پیغامی ستخزان چشم رسید و بهار گوش آمد
زمام حوصله نگرفت و کوهکن جان دادچه نرم شانه گذشت و چه سخت کوش آمد
شهید چشم تو گشتم که خوش سخن گویی ستهلاک طرز لبم شو که پر خموش آمد
ترا جمال و مرا مایه سخن سازی ستبهار، زینت دکان گلفروش آمد
مپرس وجه سواد سفینه ها غالبسخن به مرگ سخن رس سیاه پوش آمد