شمارهٔ ۲۰۲
با همه گمگشتگی خالی بود جایم هنوزگاه گاهی در خیال خویش می آیم هنوز
تا سر خار کدامین دشت در جان می خلدکز هجوم شوق می خارد کف پایم هنوز
خشک شد چندان که می جزو بدن شد شیشه راهمچنان گویی در انگورست صهبایم هنوز
بعد مردن مشت خاکم در نورد صرصرستبی قراری می زند موج از سراپایم هنوز
تازه دور افتاده طرف بساط عشرتممی توان افشرد می از لای پالایم هنوز
چشمم از جوش نگه خون گشت و از مژگان چیدهمچنان در حلقه دام تماشایم هنوز
صد قیامت در نورد هر نفس خون گشته استمن ز خامی در فشار بیم فردایم هنوز
تا کجا یارب فرو شست اشک من ظلمت ز خاکلاله بی داغ از زمین روید به صحرایم هنوز
با تغافل بر نیامد طاقتم لیک از هوسدر تمنای نگاه بی محابایم هنوز
همرهان در منزل آرامیده و غالب ز ضعفپا برون نارفته از نقش کف پایم هنوز