گنج

شمارهٔ ۱۸۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ونندهد۱۰ بیت
دگر فریب بهارم سر جنون ندهدگل ست و جامه آلی که بوی خون ندهد
گسسته تار امیدم دگر به خلوت انسبه زخمه گله سازم نوا برون ندهد
ز قاتلی به عذابم که تیغ و خنجر رابه حکم وسوسه زهراب بی شگون ندهد
بدان پری ست نیازم که بهر تسخیرشز مهر دل به زبان رخصت فسون ندهد
جنون مگو ادبش نیست بلکه خودداری ستکه تن به همدمی عقل ذوفنون ندهد
کفیل هوش خودم وقت می به بزم حبیببه شرط آن که ز یک قلزمم فزون ندهد
به بوی گنج گزیدم خرابه ور نه جنونبه هرزه ذوق دلاویزی سکون ندهد
شریک کار نیاورد تاب سختی کارجواب ناله ما غیر بیستون ندهد
به من گرای و وفا جو که ساده برهمنمبه سنگ هر که دهد دل به غمزه چون ندهد؟
ترا به حربه چه حاجت نه آن بود غالبکه جان به لذت آویزش درون ندهد؟