شمارهٔ ۲۰۷
کاشانه نشین عشوه گری را چه کند بس؟بی فتنه سر رهگذری را چه کند بس؟
بگداخت دل از ناله مگر این همه بس نیستبیهوده امید اثری را چه کند بس؟
کیموس مپیمای و ز اخلاط مفرمایتا دشنه نباشد، جگری را چه کند بس؟
در هدیه دل و دین به صد ابرام پذیردمنت نه سرمایه بری را چه کند بس؟
انصاف دهم چون نگراید به من از مهردلداده آشفته سری را چه کند بس؟
با خویشتن از رشک مدارا نتوان کرددر راه محبت خضری را چه کند بس؟
گر سرخوشی از باده مرادست بیاشامواعظ تو و یزدان، خبری را چه کند بس؟
نایافته بارم به نراندن چه شکیبمگیرم که خود از تست دری را چه کند کس؟
آن نیست که صحرای سخن جاده نداردواژون روش کج نگری را چه کند کس؟
غالب به جهان پادشهان از پی دادندفرمانده بیدادگری را چه کند کس؟