گنج

شمارهٔ ۵

قافیه: ابشرا۱۳ بیت
سپردم دوزخ و آن داغ‌های سینه تابش راسرابی بود در ره تشنه برق عتابش را
ز پیدایی حجاب جلوه سامان کردنش نازمکف صهباست گویی پنبه مینای شرابش را
ندانم تا چه برق فتنه خواهد ریخت بر هوشمتصور کرده ام بگسستن بند نقابش را
دم صبح بهار این مایه مدهوشی نمی ارزدصبا بر مغز دهر افشاند گویی رختخوابش را
سوارش داغ حیرانی غبارش عرض ویرانیجهان را دیدم و گردیدم آباد و خرابش را
ز تاب تشنگی جان را نوید آبرو بخشمکمند جذبه دریا شناسم موج آبش را
ز من کز بیخودی در وصل رنگ از بوی نشناسمبه هر یک شیوه نازش باز می خواهد جوابش را
سوار توسن نازست و بر خاکم گذر داردببال ای آرزو چندان که دریابی رکابش را
شکایت نامه گفتم درنوردم تا روان گرددهمان در راه قاصد ریخت رشکم پیچ و تابش را
ندانم تا چه سان از عهده دردش برون آیمز شادی جان بها گفتم متاع کم میابش را
ز خوبان جلوه وز ما بیخودان جان رونما خواهدخریدارست زانجم تا به شبنم آفتابش را
خیالش صید دام پیچ و تاب شوق بود امامن از مستی غلط کردم به شوخی اضطرابش را
به نظم و نثر مولانا ظهوری زنده‌ام غالبرگ جان کرده‌ام شیرازه اوراق کتابش را