شمارهٔ ۶
نهفت شوخی بی پرده شور جنگش راز باده تندی این باده برد رنگش را
کدام آینه با روی او مقابل شدکه بی قراری جوهر نبرد زنگش را
چو غنچه جوش صفای تنش ز بالیدندریده بر تن نازک قبای تنگش را
ز گرمی نفسش دل در اهتزاز آمدشراره شهپر پرواز گشت سنگش را
نظاره خط پشت لبش ز خویشم بردز باده نشئه فزون داده اند بنگش را
چه نغمه ها که به مرگم سرود و پنداریز رشته کفنم تار بود چنگش را
به حشر وعده دیدار کرده بی تابمشتاب من به سر آرد مگر درنگش را
جگر نشانه نهم بر خود اعتمادم نیستمباد دل به تپش رد کند خدنگش را
کشیده ایم به دیوانگی ز شوخی دوستبه گونه گونه ادا ناز رنگ رنگش را
ز ظرف غالب آشفته گر نه ای آگاهبیازما به می تند هوش و هنگش را