گنج

شمارهٔ ۲۱۵

دود سودایی تتق بست آسمان نامیدمشدیده بر خواب پریشان زد جهان نامیدمش
وهم خاکی ریخت در چشمم بیابان دیدمشقطره ای بگداخت بحر بیکران نامیدمش
باغ دامن زد بر آتش نوبهاران خواندمشداغ گشت آن شعله از مستی خزان نامیدمش
قطره خونی گره گردید دل دانستمشموج زهرابی به طوفان زد زبان نامیدمش
غربتم ناسازگار آمد وطن فهمیدمشکرد تنگی حلقه دام آشیان نامیدمش
بود در پهلو به تمکینی که دل می گفتمشرفت از شوخی به آیینی که جان نامیدمش
هر چه از جان کاست در مستی به سود افزودمشهر چه با من ماند از هستی زیان نامیدمش
تا ز من بگسست عمری خوشدلش پنداشتمچون به من پیوست لختی بدگمان نامیدمش
او به فکر کشتن من بود آه از من که منلاابالی خواندمش نامهربان نامیدمش
تا نهم بر وی سپاس خدمتی از خویشتنبود صاحبخانه اما میهمان نامیدمش
دل زبان را رازدان آشنایی ها نخواستگاه بهمان گفتمش، گاهی فلان نامیدمش
هم نگه جان میستاند هم تغافل می کشدآن دم شمشیر و این پشت کمان نامیدمش
در سلوک از هر چه پیش آمد گذشتن داشتمکعبه دیدم نقش پای رهروان نامیدمش
بر امید شیوه صبر آزمایی زیستمتو بریدی از من و من امتحان نامیدمش
بود غالب عندلیبی از گلستان عجممن ز غفلت طوطی هندوستان نامیدمش