شمارهٔ ۲۸۶
خجل ز راستی خویش می توان کردنستم به جان کج اندیش می توان کردن
چو مزد سعی دهم مژده سکون خواهدز بوسه پا به درت ریش می توان کردن
دگر به پیش وی ای گل چه هدیه خواهی برد؟مگر به کدیه کفی پیش می توان کردن
تو جمع باش که ما را درین پریشانیشکایتی است که با خویش می توان کردن
سر از حجاب تعین اگر برون آیدچه جلوه ها که به هر کیش می توان کردن
به هر که نوبت ساغر نمی رسد ساقیخراب گردش چشمیش می توان کردن
خرام ناز تو با صحن گلستان داردرعایتی که به درویش می توان کردن
اگر به قدر وفا می کنی جفا، حیف ستبه مرگ من که ازین بیش می توان کردن
کسی بجو که مر او را درین سفر غالبگواه بی کسی خویش می توان کردن