شمارهٔ ۱۵
نوید التفات شوق دادم از بلا جان راکمند جذبه طوفان شمردم موج طوفان را
پرستارم جگر درباخت یارب در دل اندازشز بی تابی به زخمم سرنگون کردن نمکدان را
چنان گرم ست بزم از جلوه ساقی که پنداریگداز جوهر نظاره در جامست مستان را
ندارم شکوه از غم با هجوم شوق خرسندمز جا برداشت جوش دل همانا داغ هجران را
قضا از نامه آهنگ دریدن ریخت در گوشمز پشت ناخنم نسترده نقش روی عنوان را
به تن چسبید بازم از نم خونابه پیراهنخراش سینه سطر بخیه شد چاک گریبان را
به جرم تاب ضبط ناله با من داوری داردز شوخی می شمارد زیر لب دزدیدن افغان را
هنوز آیینه ما می پذیرد عکس صورتهاچو ناصح خنده زد اندر دل افشردیم دندان را
تکلف بر طرف، لب تشنه بوس و کنارستمز راهم بازچین دام نوازشهای پنهان را
به مستی گر به جنت بگذری زنهار نفریبیسرابی در رهستی تشنه دیدار جانان را
چمن سامان بتی دارم که دارد وقت گل چیدنخرامی کز ادای خویش پر گل کرده دامان را
به انداز صبوحی چون به گلشن ترکتاز آریپریدن های رنگ گل شفق گردد گلستان را
کباب نوبهار اندر تنور لاله می سوزدچه فیض از میزان لاابالی پیشه مهمان را
چه دود دل چه موج رنگ در هر پرده از هستیخیالم شانه باشد طره خواب پریشان را
به شبها پاس ناموست ز خویشم بدگمان داردز شور ناله می ریزم نمک در دیده دربان را
ز مستی محو پاکوبی بود هر گردباد اینجارواج خانقاهست از کف خاکم بیابان را
رسیدنهای منقار هما بر استخوان غالبپس از عمری به یادم داد رسم و راه پیکان را