گنج

شمارهٔ ۲۸۰

حیف ست قتلگه ز گلستان شناختنشاخ از خدنگ و غنچه ز پیکان شناختن
لب دوختم ز شکوه ز خود فارغم شمردنشناخت قدر پرسش پنهان شناختن
از شیوه های خاطر مشکل پسند کیستکشتن به جرم درد ز درمان شناختن؟
از پیکرت بساط صفای خیال یافتوصل تو از فراق تو نتوان شناختن
نازم دماغ ناز ندانی ز سادگی ستکشتن به ظلم و کشته احسان شناختن
یاد آیدم به وصل تو در صحن گلستانآن جلوه گل آتش سوزان شناختن
خاکی به روی نامه فشاندیم مفت تستناخوانده صفحه حال ز عنوان شناختن
ماییم و ذوق سجده چه مسجد چه بتکدهدر عشق نیست کفر ز ایمان شناختن
مینا شکسته و می گلفام ریختهمحوم هنوز در گل و ریحان شناختن
لخت دلم به دامن و چاک غمم به جیباینک سزای جیب ز دامان شناختن
بگداخت بس که از اثر تاب روی تومهر از شفق به کوی تو نتوان شناختن
غالب به قدر حوصله باشد کلام مردباید ز حرف نبض حریفان شناختن