شمارهٔ ۲
سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب رادانم که در میان نپسندد حجاب را
پیراهن از کتان و دمادم ز سادگینفرین کند به پرده دری ماهتاب را
تا خود شبی به همدمی ما به سر برددر چشم بخت غیر رها کرد خواب را
نارفته، دم ز وعده باز آمدن زندتا در وصال یاد دهد اضطراب را
در دل خزد لابه و از جان بدر کشددیرینه شکوه ستم بی حساب را
جرأت نگر که هرزه به پیش آمد سؤالگیرم به بوسه زان لب نازک جواب را
نازم فروغ باده ز عکس جمال دوستگویی فشرده اند به جام آفتاب را
سوزد ز گرمیش می و او همچون به لهوریزد ز آبگینه به ساغر شراب را
آبش دهم به باده و او هر دم از تمیزنوشد می و ز جام فرو ریزد آب را
آسوده باد خاطر غالب که خوی اوستآمیختن به باده صافی گلاب را