شمارهٔ ۲۲۰
دل در غمش بسوز که جان میدهد عوضور جان دهی غمی به از آن میدهد عوض
فارغ مشو ز دوست به می در ریاض خلداز ما گرفت آنچه همان میدهد عوض
داغم از آن حریف که چون خانمان بسوختچشمی به سوی در نگران میدهد عوض
سرمایه خرد به جنون ده که این کریمیک سود را هزار یان میدهد عوض
نبود سخنسرایی ما رایگان که دوستدل میبرد ز ما و زبان میدهد عوض
از هرچه نقش وهم و گمان است در گذرکو خود برون ز وهم و گمان میدهد عوض
آن را که نیستی نظر از ماه و مشتریچشم سهیل و زهرهفشان میدهد عوض
نازم به دست سبحهشماری که عاقبتشوقش کف پیالهستان میدهد عوض
آه از غمش که چون ز دل آرام میبردناسازیی ز همنفسان میدهد عوض
پاداش هر وفا به جفای دگر کندغالب ببین که دوست چه سان میدهد عوض